تبليغاتX
تجسم خیال
قلب من همیشه مرا مغلوب می کند. الکساندر دوما

 

 من بر زیر فشار این زمان

تنم را پوسیده

پرپر می‌کنم

در لابلای سینه‌هایم

حرارت را بالا و پایین می‌دهم

من بر زیر قدرت بیکران ابدی

فشار را حس می‌کنم

در زیر رادیکالی از خشم زندگی

و آیا معادلات را حفظ خواهی کرد

و آیا زندگی را معتدل می‌بینی

و من امید خواهم داشت

بر زیر میزم وجودش را حس خواهم کرد

لبخند زنان به من می‌نگرد

هر شب بوسه‌ای از صمیم دل

حوالت می‌کنم سویش

او با من

اگر تمامی دیگری پشت بر من

خنجر به‌ دست

گل به رو باشند

*

هستی را بر من آلتی زد

نا‌فرم

که به خود برگردم

اما

آلتش را ماند بر پیشانی

دوان دوان می‌روم

نه کند، آری تند

اما با آلتش

جبر

جبر

جبر

اختیار

اختیار

اختیار

در اختیارم نیست خُب

بالا و پایین می‌پرم

سرنگ در دست

نه ، جبر است این معادله

طرف دوم ندارد

من طرف، ماندگارتر از هسته‌ء هلو

می‌مانم

هسته را چند صباحی پیش اِخ کردم

اِخ!

اعداد گنگند

حروف گنگند

کلمات بار ندارند دیگر

من نمی‌فهمم

شاید نفهمم اصلاً

نفهم کدام سگ‌پدری‌ است؟

تو می‌فهمی مگر؟

هسته کجا؟ دانه کجا؟

من کجا و تو کجا؟

ای بابا

جبر کجا؟ سامان کجا؟

من کجا و تو کجا؟

راست کن

بیا بالا

راست کن، راست

مبادا که بشکنی

من بیدارم

او که کنار من ایستاده، می‌رود

آری می‌رود

چی؟

نه ، ترس کجا بود

نه، پدر جان

مبالغه می‌کنی؟

نه

قلبم؟

آری می‌زند

آرام می‌زند

آری هسته را اِخ کردم

 

                                                    یکشنبه 9/4/87

                                                    ساعت 20:00

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 16 Jul 2008ساعت 11:49 AM  توسط خیال  | 

 

  

من اگر آیینه ام به دنبال دنیایم، من اگر یک رنگم به دنبال دنیایم ‌می‌گردم.

نه که در بساط آن دوره گرد پیر نه در میان اجناس آیینه‌ها

دنیای من متفاوت خواهد بود با دگران متفاوت با خویش.

تو در آیینه همه آسودگی‌ و دلخوری‌ام را خواهی دید، من در این دنیا به دنبال آیینه‌ها می‌گرد

شود آیا که رنگ به رنگی از میان باز رود؟ شود آیا که زرنگی دفن شود؟

هر مکان که روی به عین ببینی روشنی، پاکی دل.

که میان دل ها و آیینه ها هیچ فرقی نبینی به میان.

که دل و روح یگانه گردند هر دم.

که اگر دلتنگی بازگویی آن را به همه سادگی و آسانی.

که شود آسمان ها آبی نه سیاه و نه کبود!

که شود عطر گلها مطبوع

زندگی طعم عسل، نه گس و نه که تلخ.*

من به دنبال این می‌گردم

دنیای آیینه‌ها

من اگر یک رنگم

که اگر دل روشن

که اگر آیینه که دیدی تو بیش صیقل دارد

که اگر دل و روح یکی خواهد بود

چه حقیری پس تو که در من به دنبال دگری می‌گردی

من اگر دلتنگم آن را خواهم گفت به همه سادگی‌ و آسانی

من اگر بیزارم آن را جار خواهم زد

من اگر تنهایم آن را بیداد خواهم کرد

من اگر بیمارم آن را زندگی خواهم کرد

من اگر دوستی به میان باشد، هم گام خواهم شد با تو که اگر به عرش روی که اگر به فرش روی، آری فقط قدوممان مشروط خواهد بود به آن که دوست بدارم عمیق توی ثانی را!

و تو باشی یگانه با دل

که اگر این باشد بی مهابا خواهم بود

درست همچون آیینه‌ای خواهم بود، به مانند زلالی بی‌پایان عاری از لکه‌ها

بی‌دغدغه از ننگ‌ها و بی ارزش‌بودن ها

من زلال هستم با تو که هرآنچه در دل موج می‌زد بر زبان جاری و در چشمانم هویدا و تو که با من هستی و بی من نظاره‌گر تمامی‌ تلإطم‌ها

و چه بسیار اگر اندکی‌ حتی، این امواج را نهان می‌ساختم بسیار در کنارم بودند، بسیاری که بسیار اندوه گماردن بر دل

و چه بسیار آن بسیاران صد چندان کردند این خروشانی را.

زین پس نه در این بیقوله آیینه وار زندگی خواهم کرد ، حک خواهم کرد این آمدن و رفتن این آدمیان

که اگر خواهند رفت چه چیزی خواهند داشت، که اگر می‌مانند چه چیزی خواهند داشت که اگر باز خواهند گشت که چرا؟

که اگر گریز خواهند کرد چند پا خواهند داشت؟

که اگر‌های دگر...

من به دنبال زندگی‌آیینه‌ای می‌گردم.

و چه تنهایم من که مرا با داشتن دنیایم تنها می‌گذارند و محکوم!

 

 

شنبه 1/4/87

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 21 Jun 2008ساعت 7:50 PM  توسط خیال  | 

 

 

چه کسی خشنود است توأمان از تولد خویش؟

بی دغدغه ورود خواهی یافت به هستی، به پستی

و چه فارغ زندگی خواهی کرد!

از تو چه کسی گفت که خواهی تو، آیا؟!

*

سر گذاردند بر بالین

بر یک بالین!

آسوده

بی اندیشه

بی دغدغه

بی فردا

لب به لب

هم آغوش شدند

غلتیدند

آرام،مهیج!

چه حاصل؟!

تو

آری تو!

اندکی آرمیده

از درون و برون، انباشته

مدتی بعد

گریستن

بی اندیشه

بی فردا

بر این برزخ لایتناهی

بر این آشفتگی هر دم

بر این ناامنی توأم

بر این کوی و بر این میدان

تو یا با هر دوی آنها

تو یا با یکی ایشان

منم یا، با بی دو آنها!

و چه بی تدبیر و بی تقدیر

پا گذاری بر این دوزخ

بر این یک سر تنش، آتش!

*

ظالم که خواهد بود؟

مظلوم که خواهد بود؟

مگر نه این، که

 بشر،

 این موجود بی همتا

و شاید انسان

حاصلی است

حاصلی از

هم خوابگی و چه بسیار، بی اندیشه!

هم خوابگی و آرامش

با ثمر خواهد بود

اما بی تفکر ، بی تعمق

و چه ثمری به از این که چنین

مستحکم تر و تداوم بخش

به همه پوسیدگی و بی فرجامی

و ممتد ظلم

با هر بار هم خوابکی ها ظلم

و مظلومی که بدون درد

با درد زندگی خواهد کرد

و ظلم، ظلم

و مظلوم ها و مظلوم ها

اما همگی مظلوم ها مظلوم نخواهند ماند

و چه بی شمارگانشان چه بسیار ظالم تر خواهند بود

و مبتلا خواهد کرد مظلومین را به ظلم

چنانکه ظلم ها و مظلوم ها همچنان پا برجا

و چُنان بی اندیشه

قرن ها!

 

                                                                                    سه شنبه 10:26

                                                                                     21/12/1386

+ نوشته شده در  Mon 26 May 2008ساعت 10:58 PM  توسط خیال  | 

 

هم اکنون در تاریکی بر اوج شادی می نویسم.

امشب از درون به برون نگریستم و از برون به درون اندیشیدم، که وای بر من انسان صفت حیوان سرشت.

خوی بد را به حیوانی پاک و با وفا صفت دادند، به سگ! تا به حال به چشمان صیقلی و زیبانش نگریستی؟

آنقدرمهیج و امیدوار است که صفت بدخویی آن بسیار گم. و ای بر من که در برابرش بسیار حقیرم!

بی صفتی را به حیوان ملوس و لطیفی مثل زدند، آری به گربه ، آن هم از نوع کورش که چه بسیار نزدیک است کوری من!

امشب اندیشیدم که چثه ام همانند موش است و حماقتم به قدر گاو!

لبخند نه از روی شعف بل چه بسیار متمسخرانه بر لبان نقش می بندد.

درست همانند بلبل مکرر تکرار خواهم کرد کلمات و جملات و حتی بدون اندکی ....

کینه و انتقام در دل همچنان مواج است و زهر بسان عقرب!

و شهوت که نتوان مثال زد که چه بسیار حیوانی است و چه بسیار دلیل حیوان بودنم.

درندگی ام همچون گرگ که حتی عزیزانم را محسون نمی دارم.

تنهایی ام مانند عنکبوت که تارها به دور خود تنیده ام اما با اندکی فرق که مقصودی نیست برای دامی!

عقاب را نگریستی بر اوج آسمان ، همچون منی بر اوج احساس و در هنگام فرود آن بسان کرم خاکی حقیر و پست !

و اما قدرت ، جرأت، ندانم من هست چنین که بازگویم آن را به مثل!؟

در اوج پستی و حقارت، حماقت و ذلت، بسیار قدرتمندم و آیا توانی مرا تفکیک کنی از حیوان!؟

 

                                                                                                                                       شنبه 25/12/86

+ نوشته شده در  Sun 4 May 2008ساعت 11:25 AM  توسط خیال  | 

 

 

 

بی صدا به سراغم آمد

بر بالای سرم ایستاد

در آن تاریک و روشن

تپیدن قلبم به اوج رفت

در جای خود غلتیدم

دهانم تلخ گشت

خشک شد

بی تحرک ماندم

سکون و سکوت!

خیره،خیره می نگریستم

به او

به او که بالای سرم، نیم خیز ایستاده بود

نگریستم

او هم ساکن ماند

تنها،نگریستم

مخوف نبود

هراسان بود

همانند من

سیاه چرده

به هم خیره مانده

نگاه ها درهم

می درخشید

درآن سیاهی می درخشید

تنها چشمانش می درخشید

مرا گرفت

درخششش مرا گرفت

نفس حبس شد

سینه سنگین شد

دردی تمامی اندامم را در بر گرفت

ندانستم درد از کجا به کجا می رود

درد بود!

آزارم می داد

اندامم بی حرکت در درد غلت می زدند

می پیچید

نگاهش می پیچید

در اندامم می پیچید!

دیدگانم را بستم

و از بستگی ها رها گشتم

وابسته ها را پس زدم

تنها ماندم

در تنهایی

در سیاهی

دلم لرزید

چشمانم را بر هم فشردم

قطره ای،

همانند من تنها

صورتم را تر کرد

ترسیدم

باز فشردم

تنها بودن را بیشتر از پیش ...

همه جا را در برگرفته بود

اندیشه ای مرا تکانی داد

آزرده شدم

دیدگانم را گشودم

بالای سرم بود، خیره

با چشمان باز

باز هم تنهایی را داشتم

چه حس عمیقی

وارهیدم

از بند ها

دیگر نترسیدم

نلرزیدم

قلب از تپش مفرط ایستاد

نگاهش مرا نترساند

آرام بودم

او نیز آرام بود

باز هم سکون و سکوت !

مطلق

نگریستم

به او

خیره

دیگانش را بر هم نهاد

لبخند زد

مصمم گشتم، سخنی بازگو کنم

اراده را در یکجا ...

با...

بلند گفتم: تو...

بی رحمانه کلامم را برید

و قاطع تر از من گفت:

همان که خود می دانی

با پوزخندی اندوهناک

ادامه داد: ترسیدی؟!

چشمانم را دراندم

و باز گفت:

اما وارهیدی!

و بی صدا برخاست

دور شد

دور!

محو گشت

*

سپیده دمان

که دیدگانم را

بر نیلی آسمان گشودم

باز یافتم که تنها

حتی تنها از مرگ نخواهم ترسید

و او مرا تنها گذارد.

 

 

+ نوشته شده در  Sun 17 Feb 2008ساعت 12:18 PM  توسط خیال  | 

 

 

بیا چونان نرم

بیا همانند خیال آرام

بیا لبریز، انباشته

آهسته گام بردار

مشکن!

پیوسته بیا

مشکن!

گام هات را مشکن!

خیالم را مشکن!

بیا، بدون آنگه بشکنی بیا

آسوده ام، در انتظارت

چشم به راه

نخواهم شکست!

پیمان را!

آرام بیا

مبادا که بشکنی گام ها را!

مبادا که بشکنی پیوستگی را!

مبادا بشکنی خیال را!

                                   

+ نوشته شده در  Wed 6 Feb 2008ساعت 10:5 PM  توسط خیال  | 

 

 

شد که باز دلگیر گردی از روزگار

شد که باز دلگیر آرام گردی گوشه ای

شد که بی تاب سر گذاری بر سرت

شد که تکرار گردد حرف های آخرت

شد که باز بی خواب گردی هر دمت

شد که باز آغاز گردد در برت

شد که خواهی بازیابی آنچه را از دست دادی هر بار

شد که خواهی باز ، یابی آنچه که نبود ز تو

شد که خواهی بازسازی روزگاری را ز نو

شد که خواهی باز ، سازی آنچه را تخریب گردید ست دور

شد که خواهی باز ، هموار سازی سنگلاخ زندگی

شد که خواهی بی مکرر ، بسیار سازی لحظه ها

آری که باید شد !

آری که خواهی شد!

شد !

+ نوشته شده در  Fri 11 Jan 2008ساعت 3:7 PM  توسط خیال  | 

 

 

یک خیابان شلوغ، پر ازدحام و ترافیک . صف به صف اتومبیل های متلون ، در مدل های بالا و پایین ، در انتظار رنگ سبز ایستاده .

دو پایان، انسان نما در پشت رل ها ، عده ای خمود و پژمرده ، بسیاری غمگین و سر خورده ، معدودی چشم به دایره قرمز دوخته ، تعدادی سیگار به لب ، برخی گوش به نوای به اصطلاح موزیک و اندکی متفکر به سر می برند.

برج ها ، ساختمان های کوتاه و بلند ، همگی دود زده ، چرک آلود ، سر به ذلت فرود آورده .

عده ای هم آرام و سریع گام بر می دارند اما همگی باد به غبغب دارند!

من به میان دو پایان که بسیاری چهار پایند ، در میان ازدحام و دورنگی با بندی سیاه و پیج در پیج ، دوران می گردم که با هر تکانی باید سرخی از گونه و سردی از پیشانی پاک گردانم . و آنگاه خمیده ، با خضوع بازگویم شرمنده. و ببینم هر که بسته به چهارپایی یا دوپایی پاسخی از آستین به میان آورد باز.

و اگر بخت با من یار گردد آن روز که معدود گردند این چهر های خواب آلود ، من آرام آرام به خود اندیشم و گهگاهی ورقی برزنم از محبوبه همیشگی ام که تأمل کنه ام در میان کلمات و جملات  که چه راضی گردم آن صبح !

بعد از این اضطراب و فشار ، من به فرورفتگی ای در بطن دیوار ، در ساختمانی با صدای زنگی وارد خواهم گشت .

و پس از سلام ها و پاسخ ها با آوایی متعدد می نشینم در عمق دیوار ، به پشت میزی از رنگ و ریا ! و تا عصر خواهم ماند در آنجا.

رفت و آمدنم به آنجا ، نه زیباست و نه خشنودم خواهد کرد.

در آن فرو رفتگی کنار دیوار ، پشت میزم گهگاه فرو می روم من نیز فارغ از دغدغه ها ، در میان کاغذهای چروکیده و پاره ام ، با نوشت افزاری که زمانی عزیزترینم در قبال عشق پاسخ داد ، می نویسم دور از چشم های ریاکارانه ، دزدانه حک می کنم آنچه در مخیله بی شعورم جاری است .

و با گوشه ای دستمال ، نخ های آویزان بر صورتم را پاک می کنم و گاهگاهی نیز از طعم شوری آنها ، فرو می روم در غم.

جبر ، جبر ، جبر !

مرا به اینجا کشاند ، مهم نبود که هر صبح بی دغدغه بر پشت رل مانم ، ارزش نداشت که هر روز ، مدلی نو آغاز گردانم .

مهم آن بود که هر پنجشنبه آدم خود باشم !

و بورزم عشق به هر آن کاری که انجام خواهم داد که اگر خلق قطعه ای باشد ، که اگر کپی تابلویی ، که اگر تایپ داستانی ، که اگر نشستن در کنار نوازنده ای نابیناست ، که اگر گپی با کتابفروشی آشناست ، که اگر سر گذاردن بر شانه آن باشد که دوستش دارم، که اگر حتی دور زدن در میان کتاب های دسته دو باشد.

من از این شگوه ای سر ندادم ، راضیم .

برایم همینقدر بس است که ارزشم پا برجاست .

آرزومند این می باشم که هر صبح و شام در دو سویم دو پایان ایستند.

 

+ نوشته شده در  Fri 28 Dec 2007ساعت 3:55 PM  توسط خیال  | 

شاید ...

 

خسته ام ، همی گویی سالیان سال خسته

تنها ، بسان کوه تنها

کجایند کسانی که روزگاری با شعف دیدار صورت می گرفت ؟

کجایند کسانی که دلارام گشتند در لحظات مانده بر قلبم ؟

کجاست آنکه بی دغدغه ، غمین را حتی از دل می زدود ؟

کجاست آنکه با لمحه ای سر بر بالین گذاردن ، فرسودگی پایان می یافت ؟

تنهام ، تنهاتر از هر زمان که خود می دانی

خسته، که  نه خواب درمان آن خواهد بود و نه بیداری

نمی دانم از چه چیز و کجا !

نخواهم این تجمع را

همی دانم که نه فراق میسر خواهد گشت و نه تنهایی

مقصود حاصل نگردد

زان که خود نخواهم دانست

شاید که باید تنها ماند !

شاید که تنها مطلوبتر است !

شاید که دغدغه تنهایی است !

نمی دانم !؟

دانه هایی که ندانم از کجایند ، جای جایی بر سفیدی گذاردند

مرطوب گشت !

شاید که این رطوبت ملزوم باید باشد

کسی از گوشه ای با نشانه ای پاسخ داد ، صبور باش

شاید که باید صبور بود !

ندانم من !

+ نوشته شده در  Sat 15 Dec 2007ساعت 7:53 PM  توسط خیال  | 

 

 

گمان کردم تویی ، آرام جانم

گمان کردم تویی، صبر و قرارم

تویی آرامش روح

تویی آرامی ذهن

تویی رهایی از خوشتنم

تویی رهایی از هرچه منم

مپنداشتم دوری است و دوری

گمان مبردم صبوری است و صبوری

....

به گمانم همه حسرتم و اندوه

اینهمه حسرت و اندوه به کجا می بردم؟

به ملامت به ندامت

به اسارت به حقارت

+ نوشته شده در  Fri 7 Dec 2007ساعت 1:43 PM  توسط خیال  |